دیشب وقتی دنبال یکی از کتابهام می گشتم بعد ازچند سال دفتر شعری که توش ازهر شاعر دلسوخته از قدیم و جدید شعری را به یادگار نوشته ام پیدا کردم که خواندن بیت بیت اشعار روحم را صیقل داد. بد ندیدم یکی از این شعرها را که شاعرش یکی ازهمکلاسی ها بودند اینجا بنویسم.
الو، سلام ببخشید خانه خدا آنجاست؟
تماس گرفتم بپرسم که ناکجا آنجاست؟
چقدر گشته ام اینجا، پی شماره تان
درست گرفته ام آیا، خدای ما آنجاست؟
الو خدا، خودتانید، خط پر اشکال است
صدا نمی رسه این مشکل امسال است!
وقطع می شود الان، خواستم بپرسم من
خدا چرا شماره تان همیشه اشغال است
دلم گرفته از این شهر، از تمام زمین
ببین شبیه غم شده ام زرد، خسته، ببین
درسته بی ادبی شد ولی عزیز دلم
نگو که جای من اینجاست لایقم به همین
دلم از این همه انسان مرده می گیرد
دلم ازآهن اکسید خورده می گیرد
چقدر خانه، بگو، چقدر داربست فولادی
دلم از او که دلم را نبرده می گیرد
چقدر خدعه، نیرنگ، ما که خسته شدیم
از این همه تیمور لنگ ما که خسته شدیم
چقدر جرم حقیقت به دارمان بکشد
و دستهای حادثه افسارمان بکشد
همیشه پله ی معراج دیگران شده ام
همیشه اهرم اهداف این وآن شده ایم
قلم اسیر، دل اسیر، و تازیانه ها آزاد
و ما کبوتر محروم از آسمان شده ایم
همیشه قبله ما، قبله های اجباریست
همیشه ساعت تفریح، زنگ بیکاری است
مقابل دل ما پاسبان نشسته ببین
به عشق سجده نمودن خدا گرفتاریست