تبليغاتX
کاش یکبار دیگر...

کاش یکبار دیگر...

لطفا کمی تامل کنید

با اینکه فرصت به روز شدن نداشتم ولی گاهی اوقات برخی اتفاقات مجبور می کنه که آدمی جایی را پیدا کنه که درد جامعه را منعکس کنه. چند روز پیش اتفاقی افتاد که مجبور به نوشتن گزارشش شدم. سایت های خبرگزاری به دلایلی اقدام به درج آن نکردند و بعد از کلی اظهار نظر بالا دستی ها آخرش هم به عنوان خبر ویژه در بین هزاران خبر مشابه این بی صدا گم شد. حیفم آمد همین طوری بی خواننده بماند اینجا آوردم کسی دوست داشت بخواند.

مسابقات قرآنی خواهران خبرنگار با داوری مرد / متولیان مطبوعات اردبیل حرمت شکستند

برگزاری مسابقات قرآنی خانه مطبوعات استان اردبیل با شرکت جمعی از افراد غیر خبرنگار و نیز انتخاب داوران مرد برای بخش خواهران، ضمن انصراف شرکت کنندگان، نارضایتی و اعتراض اصحاب قلم و مطبوعات استان را به دنبال داشت.

به گزارش .... براساس متن نامه ارسالی خانه مطبوعات استان اردبیل به دفاتر نشریات و خبرگزاریهای اردبیل، قرار بود مسابقات قرآن در بین خبرنگاران و فعالان رسانه های گروهی استان و در دو بخش برادران و خواهران برگزار شود، که در زمان اجرای مسابقه خبرنگاران حاضر و علاقمند با افراد ناشناسی که تاکنون فعالیتی در حیطه خبرنگاری نداشته اند، مواجه شدند.

در این مسابقات که دو روز پیش در محل خانه مطبوعات اردبیل برگزار شد 15 نفر از خواهران و 25 نفر از آقایان شرکت داشتند که در بین این شرکت کنندگان تنها چهار نفر خبرنگار و از فعالین عرصه مطبوعات استان بودند.

همین امر باعث اعتراض خبرنگاران حاضر به دبیر برگزاری مسابقات شده و چون هیچ گونه اهمیتی به اعتراض آنها داده نمی شود، خبرنگاران با ناراحتی از شرکت در مسابقه انصراف و سالن برگزاری مسابقات را ترک می کنند.

این اعتراض از طرف خواهران خبرنگار شدت بیشتری داشته است، چرا که خانه مطبوعات استان اردبیل داوری مسابقات بخش خواهران را در اقدامی قابل تامل و بحث برانگیز به داوران مرد واگذار کرده که بانوان خبرنگار بویژه افرادی که در رشته صوت و لحن شرکت کرده بودند به دلیل رعایت برخی از مسائل و احکام شرعی از مسابقه انصراف می دهند.

این در حالی است که علاوه بر حضور داوران مرد در جمع خواهران، عده ای از برادرانبه عنوان تماشاچی و نیز در اتاقهای مجاور حضور داشته که خلاف اعتقادات و حکم مراجع تقلید است و شرکت کنندگان خواهر حاضر در مسابقه بر همین موضوع اعتراض و تاکید کردند.

بنا به اظهارات خبرنگاران معترض، افراد غیرخبرنگار حاضر دو ساعت مانده به آغاز مسابقه برای حضور و رقابت با خبرنگاران دعوت شده بودند که این موضوع خلاف قانون برگزاری مسابقه بوده و از آن گذشته این افراد چهره های ناشناسی بودند که خود را خبرنگار معرفی می کردند.

خبرنگاران حاضر در این مسابقات که ترویج فرهنگ قرآنی در بین اقشار مختلف جامعه بویژه رسانه های گروهی را از مهمترین اهداف شرکت در این مسابقات عنوان می کردند، اعتقاد داشتند که نفس عمل برای آنها مهمترین هدف بود و رو به رو شدن با چنین وضعی نه تنها زیر پا گذاشتن قوانین و کلام الهی است، بلکه توهین به قلم و فعالیت حرفه ای خبرنگاری است.

استفاده از داوران مرد برای مسابقات قرآنی خواهران درست نیست

در همین خصوص دبیر خانه مطبوعات استان اردبیل در گفتگو با خبرنگار مهر با اظهار بی اطلاعی از روند برگزاری این مسابقات اظهار داشت: با توجه به اینکه مسائل اجرایی خانه به بنده ارتباط دارد، اظهار نظری در این باره نمی توانم بکنم.

حبیب احمدی استفاده از داور مرد در این مسابقات قرآنی را جایز ندانست و افزود: اما شرکت کنندگان خواهر باید به هر ترتیبی بود در مسابقه حاضر می شدند و اجازه تضییع حقوقشان را نمی دادند.

وی همچنین با اتقاد از حضور افراد غیرخبرنگار در سایر مراسمات و مسابقات خانه مطبوعات اضافه کرد: خانه مطبوعات اردبیل در اجرای برنامه های خود با مشکل حضور افراد غیر خبرنگار مواجه است که همواره با اعتراضاتی نیز مواجه شده و ما نیز با این موارد برخورد می کنیم، اما در خصوص مشکل پیش آمده باید هیئت مدیره تصمیم بگیرد.

تلاوت صوت و لحن قرآن توسط خواهران در جمع مردان جایز است

دبیر برگزاری مسابقات قرآن خانه مطبوعات اردبیل اما برخلاف بسیاری از افراد از جمله مراجع عظام تقلید تلاوت صوت و لحن قرآن توسط خواهران را در جمع مردان جایز می داند و بر آن اصرار دارد.


.:: ادامه ی مطلب ::.
نوشته شده توسط خدیجه در یازدهم شهریور 1390





دلتنگی ها ماندگارتر شدند

بالاخره سال نود هم از راه رسید، دهه هشتاد را به هر نحوی بود پشت سر گذاشتم در هر سالش به سن شناسنامه ایم افزوده شد بدون اینکه بزرگ شوم. این همه مدت به سرعت باد رد شدند و متوجه  نشدم. اکنون به گذشته که فکر می کنم تنها چیزی که  از هر سال به خاطر دارم یک سلام گرم  و خداحافظی  سرد است و تنها چیزی که رد پایش در برگ برگ خاطرات ذهنم به  جا  مانده است دلتنگی ها هستند.

نمی دانم تا چه حد به این نکته دست یافته اید که دلتنگی ها همیشیگی هستند و هر سال جدید که از راه می رسد دلتنگی ها عمیق و عمیق تر می شوند و دل ما بیشتر می سوزد.

شاید همین دلتنگی ها ست که گاه دنیا را برا ی ما قشنگتر و گاه دل نسپردن به آن را  برایمان گوشزد می کند.

بالاخره آن سالی که باز هم فکر می کنم بهترین لحظات را برای خودم رقم خواهد زد از راه رسید همراه با دلتنگی ها و خاطرات خوب و بدی که برای سالهای آینده خواهم برد. خوش به حال کسانی که خاطرات و دلتنگی هایش رنگ و بوی خدایی دارد.


نوشته شده توسط خدیجه در یازدهم فروردین 1390





همین!

برای این پست حرفهای زیادی برای گفتن داشتم ولی تا دست بردم به قلم حرفهایم در ذهنم ذوب شد، باد سردی وزید و آن را در گلویم تبدیل به یخ کرد.

شاید روزی این یخ همچون تکه های حرفهایی که در ذهنم جاری است از سکوتی که دوست دارد بیرون آید آب شود و زمزمه کنان ، آرام آرام از جوهر قلمی که در دست دارم بر کاغذی نقش بندد. آن را بی چون و چرا تقدیمتان خواهم کرد. اگر حرفهای شما نیز همچون من در گلویتان یخ نبسته است چیزی را به یادگار برای این پست بنویسید.

 

 


نوشته شده توسط خدیجه در دوازدهم بهمن 1389





خدا چرا شماره تان همیشه اشغال است
دیشب وقتی دنبال یکی از کتابهام می گشتم بعد ازچند سال دفتر شعری که توش ازهر شاعر دلسوخته از قدیم و جدید شعری را به یادگار نوشته ام پیدا کردم که خواندن بیت بیت اشعار روحم را صیقل داد. بد ندیدم یکی از این شعرها را که شاعرش یکی ازهمکلاسی ها بودند اینجا بنویسم.

الو، سلام ببخشید خانه خدا آنجاست؟

تماس گرفتم بپرسم که ناکجا آنجاست؟

چقدر گشته ام اینجا، پی شماره تان

درست گرفته ام آیا، خدای ما آنجاست؟

الو خدا، خودتانید، خط پر اشکال است

صدا نمی رسه این مشکل امسال است!

وقطع می شود الان، خواستم بپرسم من

خدا چرا شماره تان همیشه اشغال است

دلم گرفته از این شهر، از تمام زمین

ببین شبیه غم شده ام زرد، خسته، ببین

درسته بی ادبی شد ولی عزیز دلم

 نگو که جای من اینجاست لایقم به همین

دلم از این همه انسان مرده می گیرد

دلم ازآهن اکسید خورده می گیرد

چقدر خانه، بگو، چقدر داربست فولادی

دلم از او که دلم را نبرده می گیرد

چقدر خدعه، نیرنگ، ما که خسته شدیم

از این همه تیمور لنگ ما که خسته شدیم

چقدر جرم حقیقت به دارمان بکشد

و دستهای حادثه افسارمان بکشد

همیشه پله ی معراج دیگران شده ام

همیشه اهرم اهداف این وآن شده ایم

قلم اسیر، دل اسیر، و تازیانه ها آزاد

و ما کبوتر محروم از آسمان شده ایم

همیشه قبله ما، قبله های اجباریست

همیشه ساعت تفریح، زنگ بیکاری است

مقابل دل ما پاسبان نشسته ببین

به عشق سجده نمودن خدا گرفتاریست

 


نوشته شده توسط خدیجه در دوم دی 1389





شب چله از نگاه سوم

خیلی از مردم از شب چله تصوراتی دارند برخی ها به دلیل رفع نحس بودن به ان اهمیت می دهند عده ای نیز طولانی ترین شب سال می دانند و طبق تجربه گذشتگان خود عمل می کنند. دراین پست دلم می خواهد برداشت خود را از شب چله بگویم که شاید قدیمیان بهتر معنای آن را می دانستند. و به خاطر همین اهمیت می دادند.

پیامبر (ص) در چهل سالگی مبعوث و کلام خدا به او وحی گردید و این موهبت وقتی نصیب او شد که چله نشینی و خیلی از شبهای چله را درک کرده بود منظورم این است همیشه در حال چله نشینی و مشغول تهذیب و پالایش نفس بود حتی موسی (ع) نیز این مرحله را پشت سر گذاشته بود که شایسته پیامبری گردید.در قسمتی از سوره مزمل نیز به این مورد اشاره گردیده است: که ای پیامبر شب را بیدار بمان.به این ترتیب که نصف یا کمتر از نصف یا بیشتر را بیدار بمانی و عبادت کنی تو باید همواره بر طور باشی و در حال چله.

ما انسانها با کمی دقت متوجه می شویم که در قانون طبیعت هر اتفاقی می افتد نشانه هایی برای ماست همانطور که در 5 نوبت گردش زمین و تغییر ساعت ها صلوات بر ما واجب شده است در این شب نیز همچون شب قدر رازهایی نهفته است که ما اگر موفق به درکشان شویم به راز آفرینش خودمان دست می یابیم. و یا تمرینی است برای فهمیدن شبی که مقدرات ما تعیین می گردد.

حافظ چه زیبا اشاره می کند:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند.

و چه باشکوه و دلنشین است که این شب چله را نیز خلاصه در جشن زود گذر نکنیم و همراه انقلاب زمستانی انقلابی در درون خود ایجاد کنیم و یک مقدار مسیر حرکت را از طبیعت خداوند و از خورشید بیاموزیم وقتی که خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز برمی گردد یا به دیدگاه قدیمیان خورشید دوباره متولد می شود ما نیز دوباره متولد شویم و مشغول تهذیب و پالایش نفس خود باشیم تا روزی که دوباره این مرحله را در چله دیگر به اوج برسانیم.

 

 


نوشته شده توسط خدیجه در سی ام آذر 1389





به یاد آن روز

انگار همین دیروز بود که روز عرفه برای آخرین باردستان پینه بسته پدرم را محکم گرفته بودم  و با هم دعای عرفه زمزمه  می کردیم در حالیکه من در دنیایی فارغ از دنیای او بودم.

او لبخند می زد و من گریه می کردم او آرام بود و من می نالیدم.

او خوشحال از رفتن بود و من غمگین از ماندن .

پدر جان با آنکه هر روز دلم برایت تنگ می شود و ولی یادآوری آخرین دیدار درس خوبی برایم می دهد بارها به خود تکرار می کنم که رفتن با ماندن فرقی ندارد چگونگی آنها مهم است که به هر دو معنای یکسانی می بخشد.


نوشته شده توسط خدیجه در بیست و چهارم آبان 1389





برای بهترین دوستانم

مهم نیست که چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو می دانم چه حالی داری چون در واقع نمی دانی.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:" برای چه می خواهید بدانید"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.


.:: ادامه ی مطلب ::.
نوشته شده توسط خدیجه در دوم آبان 1389





پایان انتظار تبریک

این روزها همه سرشان شلوغ است همه مشغول انجام کاری هستند کسی با کسی کاری ندارد هر کس به نوعی سعی دارد به خواسته خود برسد و یا حداقل به بخشی از برنامه ها یی که صبح قبل از بیرون رفتن از خانه برای آنها نقشه کشیده بپردازد برخی اوقات به این همه روزمرگی مردم که نگاه می کنم کسل می شوم انگار خودم بیکار هستم و کاری برای انجام دادن پیدا نمی کنم لحظات می گذرد و در این لحظه های پر شتاب مردم گم می شوم دوست دارم پیام تبریکی خشک وخالی دریافت کنم حتی از کسی که در این سرعت زمان و در حالیکه برای رسیدن به جایی عجله دارد کلمه ی کوتاه" تبریک" را بشنوم هر چند خشک و بی روح ، و دلم خوش باشد که حداقل کسی یادش بود که آن روز چه خبر بود و به چه عنوانی نام داشت؟ روز خبرنگارانی که در این دنیا به غیر از خود از همه کس و همه چیز خبر دارند و بارها از آنها سخن به میان می آورند.

 روز را به نیمه شب رساندم ولی هنوز هم منتظر دریافت یک پیام تبریک از دوستی از آشنایی و از هزاران چهرهایی که در طول عمرم بارها چشمم به آنها افتاده و یا حداقل صدها بار گوشم را به صدایشان سپرده ام بودم. ای کاش کسی می گفت، چه خبر است؟! این روزها به چه می اندیشند که به ذهن من خطور نمی کند؟ و از آن بی خبرم! چه چیز آنها را بد جوری به خود مشغول کرده است؟!

امروز نیز مثل سایر سالها روز تولدم است با خود گفتم شاید همه تبریکها یک جا برایم می رسد تا به قول با کلاسها سورپرایزم کنند ولی روز رو به اتمام است و من هنوز منتظر! اکنون عقربه های ساعت روی 12 شب ایستاده اند ولی هیچ خبری نیست شاید هنوز به دنیا نیامده ام یا اینکه روز خبرنگار به روز دیگری افتاده و یا در خوابم و در بیداری برعکس اینها را خواهم دید .

ولی در خواب هم بودم  دوست داشتم فردی درعالم رویا تبریکی هر چند کوتاه در این روزها که هر سال یک بار برایم اتفاق می افتد می گفت.

اشکالی ندارد، فردا که خورشید مثل همیشه طلوع خواهد کرد و جواب سلامم را می دهد هدیه ای خواهم خرید و آن را زیر آسمان خدا در حالیکه همان خورشید خانم همراهی ام می کند برای خود هدیه  خواهم کرد و همه روزها را به خودم تبریک خواهم گفت و انتظار دریافت یک تبریک را برای همیشه به پایان خواهم رساند.

پس خیلی شاد و با روحیه عالی به خودم می گویم:

روزم مبارک

تولدم مبارک


نوشته شده توسط خدیجه در بیست و چهارم مرداد 1389





تولد شقایقها

برگی زیبا از دفتر خداوند در طبیعت خلخال

برگرفته از وبلاگhttp://www.photokhalkhal.blogfa.com/

 


نوشته شده توسط خدیجه در سیزدهم تیر 1389





سرگردانی

احساس می کنم چیزی را در درونم گم کرده ام که نمی توانم پیدایش کنم هرچند برای پیدا کردنش تا کربلا نیز رفتم ولی این حس در من بیشتر شد حال به هر جا می روم دنبال نشانی از آن می گردم.

 چه سخت است این سرگردانی!


نوشته شده توسط خدیجه در شانزدهم خرداد 1389





مطالب پیشین

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by ayzamane
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک

آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.

درون بیشه های خیال به دنبال ته مانده ذوقی هستم که در سالهای دور در همین بیشه ها گم کرده ام.

.:: Categories ::.

لحظه لحظه باخدا
دلنوشته
خاطره

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
اتجمن وبلاگ نویسان اردبیل
قبیله ماه عسل
یادداشتهایی برای مخاطب احتمالی
تراوشات مجاز ذهنم
دانلود کتابهای صوتی

.:: LinkDump ::.

قبیله ماه عسل
قلم نو
قصه افلاکیان خاک
گاهی لبخند
قاصدک سبز
خانه داستان
کمان ابرو
فریاد خاموش
لیست تمام پیوند ها

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

هفته دوم شهریور 1390
هفته دوم فروردین 1390
هفته دوم بهمن 1389
هفته اوّل دی 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته چهارم آبان 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته سوم خرداد 1389
هفته سوم اردیبهشت 1389
هفته چهارم فروردین 1389
ادامه ی آرشیو ماهانه